تبليغاتX
نوید نگاشت

امروز میدان تحریر قاهره تبدیل به میدان جنگ شده است.
مخالفین حکومت مصر امروز در این میدان در تقابل با کسانی هستند که خود را هواداران حسنی مبارک میدانند؛
هواداران حاکمیت با سنگ و آتش به جان مخالفین افتاده اند!
مخالفین آقای مبارک می گویند این عده لباس شخصی های نیروی پلیس هستند که حکومت آن ها را ساماندهی کرده است!
حاکمیت معتقد است تجمع هوادارانش خودجوش بوده و ارتباطی به دولت ندارد!!

اما خبرگزاری فارس
آقای خبرگزاری فارس امروز نوشت :

"هزار و پانصد كماندوي اسرائيلي و 5000 مزدور حکومت مصر براي سركوب مردم مصر و ایجاد فضای رعب و وحشت به خیابان ها آمده اند.
آقای فارس معتقد است بیانیه شب گذشته حسنی مبارک باعث درگیری های امروز بوده است"
...
..

مزدورین حکومت مصر
حق مردم مصر در اعتراض به سیاست های حکومت
بیانیه ی حسنی مبارک
ايجاد فضايي از رعب و وحشت ميان مردم 
...

چه چیزی را می خواهم توضیح دهم اصلا؟؟
واضح تر از این هم مگر می شود


پ.ن: تف بر وقاحتت آقای فارس



+ نوشته شده در 89/11/14ساعت 13:8 توسط |


می گویند خارپشت ها در فصل زمستان برای فرار از سرما و گرم نگاه داشتن خویش، به یکدیگر نزدیک می گردند؛ 

آنقدر نزدیک اما که خارهایشان در بدن هم فرو می رود!

لاجرم رنج این درد آن ها را از هم دور می سازد و سبب می گردد تا آن ها در فاصله معقولی از هم قرار گیرند تا نه رنج سرما آن ها را بیازارد و نه درد خار دوست...

*****

این ها را نوشتم که بگویم 

دوست صمیمی دوازده ساله ی من! 

می دانم! این روزها آنقدر درگیر زندگی و تجربه های جدیدش هستی که مسلما اینجا را نخواهی خواند!

اشکالی ندارد! فقط می خواستم شروع زندگی جدیدت را تبریک بگویم! 

همان طور که خبر ازدواجت را از دیگران شنیدم، بگذار تو هم تبریک و شادباش مرا از دیگران بشنوی...

تبریک جناب مهندس!



+ نوشته شده در 89/07/23ساعت 10:31 توسط |


15 روز است به ارومیه آمده ام! شهر جدید... دانشگاه جدید... مقطع جدید... دوستان جدید...

15 روز است اینجا هستم اما از شرایط جدید راضی نیستم! شهر، شهر خوبی است. آب و هوایش نسبتا مورد علاقه ی من است. دانشگاه هم دانشگاه بدی نیست اما آزار دهنده ترین چیز این است که اینجا حریم خصوصی ام  را ندارم. برای منی که مدتی تنها زندگی کرده بودم، پذیرفتن زندگی با چند آدم دیگر در یک سوئیت دانشجویی کار بسیار سختی است انگار!

قسمتی از زندگی خصوصی ام را گم کرده ام اینجا! شاید همین دلیلی است برای اینکه این روزها نمی نویسم! حیرانم که چه باید بکنم! و مثل همیشه استقبال می کنم اگر پیشنهادی برایم داشته باشید...  


+ نوشته شده در 89/07/14ساعت 18:34 توسط |


"فردا باید با دانشگاه فردوسی خداحافظی کنم..."

تصور نمی کردم که روزی نوشتن این جمله باعث شود بغض کنم! اما گویا پنج سال زندگی در مشهد و دانشگاه مشهد، مرا بیش از پیش وابسته خود کرده...

پنج سالی که در آن نوید قد کشید...

پنج سالی که پر بود از خاطرات گوناگون! خاطراتی که چسبیده اند گوشه ذهن و دلم

پنج سالی که پر بود از دوستان گوناگون! دوستانی که چسبیده اند گوشه ذهن و دلم

هیچ گاه فراموش نخواهند شد این روزها که اینجا ورق خوردند...

..

.

و هزار حرف دیگر بود برای این پست اما انگار همین قدر هم کفایت می کند!


فردا چهارشنبه 17 شهریور، ساعت 11، دانشکده فنی، کلاس 313

خوشحال می شوم اگر دوستانم را ملاقات کنم! شاید برای آخرین بار...



+ نوشته شده در 89/06/16ساعت 16:16 توسط |


دیروز پای صحبت دوستی (دختر) نشسته بودم که گلایه می کرد از اجبار در زندگی با خانواده اش! از محدودیت ها و سوال پرسیدن ها و بگو  مگوها. گلایه می کرد از سوخت شدن فرصت ها. از نداشتن تفریحاتی که نیاز دارد. از نداشتن حق بودن با دوستانش تا دیر وقت و هزار و یک چیز دیگر...

خلاصه کلام اینکه نالان بود از نداشتن آزادی و سلب شدن آن در نهاد خانواده!

برایش توضیح دادم که تازه در جامعه ایرانی خانواده ی تو از قشر تحصیل کرده ای هستند که به روشنفکر بودن خودمی بالند و کمی از غشای سنت بیرون خزیده اند. که  در این جامعه سنتی، خانواده ی تو از آن دست خانواده هایی هستند که کمی افسار اسارت فرزندان را رها کرده اند تا تو بتوانی حرف بزنی، تکان بخوری و برای خود کار کنی و معاشرت داشته باشی! که همین حق اظهار نظر و  تکان خوردن و کار کردن و معاشرت هنوز هم در این جامعه آرزویی است برای خیلی ها!


از این گفت که رویایش این بوده که پدر و مادرش قهرمانانش باشند اما هیچ شباهتی ندارند  گویا به آن قهرمانان رویایی!

برایش  گفتم که از نظر من عده ای قلیل اند از این دست در کشور عزیزمان که پدر و مادر قهرمانان زندگی شان باشند! چه آن که آنقدر ما با نسل والدین مان فاصله پیدا کرده ایم که گویا نه ما می فهمیمشان نه آن ها می فهمند ما را! نه آن ها نیازهای ما را درک می کنند و نه ما دغدغه های ایشان را! و با این وجود چه انتظاری است از این قهرمان پروری؟!

که البته اعتراف نمودم که 3 دسته می توانند راضی و خوشحال و خرم باشند نسبت به والدین خویش و آن ها را قهرمان که هیچ، افسانه بدانند:

1-  آن دسته که خانواده ای با فکر باز و قدرت درک تقاوت نیازهای نسل ها را دارند! خانواده ای با افکاری روشن و پویا که به صورت صحیح نیازهای فرزندان را می شناسند و نگاهی عقلانی و نه متعصب بدان دارند. (که البته به زعم بنده بسیار کمیابند و نادر!)

2-  آن دسته که خانواده ای بس متمول دارند و هیچ احساس نیاز مالی نکرده اند و نمی کنند! که از هر آنچه اراده می کنند در دسترس شان است! که این دسته ترجیح می دند راضی باشند و استفاده کنند تا اینکه آشوبگر شوند و نعمت ها از خود دریغ دارند! که با آن بخش مادی، مسائل از دست رفته برایشان  کاملا جبران می شود!

3- آن دسته که هم چون خانواده خویش در قید سنت اند! نیازهایشان همان است که خانواده تعریف کرده! همان تفریح، همان سرگرمی، همان معاشرت، همان پوشش، همان نیاز و همان باور و اعتقاد!


این ها را گفتم تا به این جا برسم:

پس از لحظه ای گفت که انگار راحت تر شده است! انگار که با یادآوری این حقیقت آرام تر است...

با خود فکر کردم که :

در جامعه ای که رسیدن به حداقل ها برای شهروندانش ناممکن و دست نیافتنی می نماید، زندگی به آن سو می رود که برای شاد بودن انگار بایست نگاهی به اطراف انداخت و گرفتاری های دیگران را دید!  باید دید که دیگران چه رنجی می کشند و تا چه اندازه در بدبختی غرق هستند تا ناراحتی های خویش فراموش گردند!

اینجاست که ماهیت بخل و حسادت در ایران و ایرانی بیش از پیش نمایان می شود.

اینجا بود که پی بردم چرا در جامعه مان، شکست دیگران  ما را شاد می کند نه پیروزی آن ها...



+ نوشته شده در 89/06/12ساعت 7:32 توسط |